|
من و رد پای عشقم خط خطی های پسری عاشق
| ||
|
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 9:49 ] [ آرش ]
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 18:28 ] [ آرش ]
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 14:2 ] [ آرش ]
سلام دوستان اگه دنبال بیت و رپ هستید!
به این وب سر بزنید! ممنون
TABRIZ-GANGESTER.BLOGFA.COM [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 17:39 ] [ آرش ]
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد
[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 11:37 ] [ آرش ]
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای و شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای هنوز نذر شب جمعه های من اینست که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنارتان هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای [ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 10:44 ] [ آرش ]
وقتی چراغ خاموش بشه
اندازه ی غول باشیم اگه یا قد بادام کوچولو وقتی چراغ خاموش بشه هم قد همدیگه می شیم پولدار باشیم مثل یه شاه فقیر باشیم مثل گدا وقتی چراغ خاموش بشه ارزشمون یکی می شه سیاه و قرمز و بنفش نارنجی وزرد و سفید وقتی چراغ خاموش بشه همه یه رنگ دیده می شیم شاید بهتر باشه خدا برای درست کردن کارا چراغ ها روخاموش کنه
"شل سیلور استاین"
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:24 ] [ آرش ]
یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی . آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف یک روز می بوسمت به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... . یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! این شعر برام خیلی اشناست فوقش می شوم ابلیس ! آن وقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:23 ] [ آرش ]
برنگرد،
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:19 ] [ آرش ]
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است
که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟! چقدر این همه دیدن برای من سخت است خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است نقابدار خودی را چگونه بشناسم در این زمانه که خود را شناختن سخت است قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است برای پیچک احساس بی خزان سهیل همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است» بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:33 ] [ آرش ]
.... [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:31 ] [ آرش ]
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:29 ] [ آرش ]
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:29 ] [ آرش ]
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:28 ] [ آرش ]
اخم می کنم تا ببینی جدی شدم. چرا اینگونه سراغم می آیی؟ من به تمنای گریه ات نیست، که تا سال ها، تا قرن ها، تا پایان تلخی، زیر این خاک سرد، قصد خفتن کرده ام. معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته، برای من، لبخند بزن ،لبخند !! [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 14:27 ] [ آرش ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : اسکین98 ] [ Weblog Themes By : skin98 ] | ||